آروم آروم باید جمع کنیم و برگردیم به روزمرگی... نیوشا به مهد کودک و مامانش هم به مدرسه!!! تقریبا یک ماهی خوشی و خوردن و خوابیدن خیلی چسبید! ولی خدا رو شکر نیوشا مهدکودک رو خیلی دوست داره و بعدا باهاش دعوا نخواهم داشت. صبح ها هم ماشاء اله تا چشماش باز می شه فکر می کنه باید بیدار شه!!!! تقریبا شده ساعت کوکی من! بیدار می شه و منو بیدار می کنه نیشخند

از رفتن هم خوشحالم و هم ناراحت! خوشحال به خاطر اینکه نیوشا دلش برای باباش یه ذره شده و از یه طرف دلش واسه بابا جون و مامان جون و دایی احمد و دایی منصور تنگ می شه. تو این مدت خواهرم با شوهرش از تهران اومده بودن و اونها هم دارن بر می گردن به دیارشون، نیوشا خیلی بهشون انس گرفتهقلب عاشق خاله و شوهر خالشه... حسابی تنها می شیم ناراحت ولی چاره چیه سوال خدا رو شکر ٣ تا خاله ی دیگه ایران داره و با پسر خاله و دختر خاله هاش حسابی خوش می گذرونه لبخند

ممنون از همه ی کسایی که اول راه منو دلگرم کردن و برام نظرگذاشتنقلب

به چند نفر لینک هم دادم... تا بعد خدا نگهدار بای بای