روزها از پی هم می گذرند و ما هم داریم زندگیمون رو می کنیم، نیوشا 2 هفته است سرما خورده و انگار سرما خوردگی قصد رفتن نداره! من هم حسابی سنگین شدم و اصلا حال و حوصله ی سر و کله زدن با نیوشا رو ندارم، نمی دونم بچه ها این همه انرژی رو از کجا میارن! به شدت عصبی و بی حوصله شدم! چند وقتیه کم تر می رم مدرسه و از دی به بعد دیگه نمی رم سر کار! روزایی که خونه هستم بهتر می تونم به نیوشا برسم و احساس می کنم خیلی بیشتر به توجه من نیاز داره. نیوشایی که به بابایی وابسته بود کلا از بابایی جدا شده و آویزون من شده... دیروز با بابایی رفته بود بازار و یه عروسک کوچولو خریده بود، آوردش خونه و به عروسک بزرگه معرفیش کرد! گفت این نی نی رو آوردم که تو تنها نباشی عزیزم، ولی من تو رو بیشتر از این نی نی دوست دارم!!!! همه ی اینا رو با صدای بلند و جوری می گفت که من متوجه بشم و بشنوم! همیشه می گه تو منو دوست داشته باش من نی نی رو!!!

خلاصه اینکه حسابی خودمو آماده کردم و خیلی استرس دارم! اسمهای زیادی هم در نظر گرفته که رو نی نی بذاره: یوسف، رادوین، برهان و ....

نظر شما دوستان در مورد محمد سام و امیر پاشا چیه؟! خوشحال می شم نظر شما رو هم بدونم!

اینم از این روزهای منو نیوشا!