١٠ شهریور ١٣٨۵ ساعت ۴:٢٠ دقیقه بامداد روزی بود که چشماتو تو این دنیا باز کردی و همون روز بود که احساس کردم تو این دنیا از همه برام عزیزتری...

١۵ اسفند ١٣٨۵ اولین روزی بود که با دهن کوچولو و لبهای قرمز باریکت حریره ی بادام خوردی...

١۶ فروردین سال ١٣٨۶ اولین روزی بود که مثل مارهای کوچولو شروع کردی به خزیدن و بعد از دو سه هفته هم چهار دست پا رفتی و شیطونی هاتو شروع کردی...

۴ اردیبهشت ١٣٨۶ اولین دندونت رو روی لثه ات حس کردم...

٢۶ مرداد ١٣٨۶ اولین روزی بود که بعد از ماهها تلاش تونستی روی پاهای کوچولو و تپلت بایستی و تاتی کنی عسلم...

۵ شهریور ١٣٨۶ اولین روزی بود که دهن باز کردی و غیر از مامان و بابا و دادا و بقیه ی اداهات تونستی اسم بابایی رو بگی... (بابا اَباییم= بابا ابراهیم)

تولد یک سالگیت با کلی افتخار گفتم دخترم واسه خودش خانومی شده و حسابی بزرگ شده ...

تولد دو سالگی ات دیگه پستونک نمی خوردی و یه قدم به نوباوگی نزدیکتر شده بودی...

تولد سه سالگیت شیشه ی شیر رو گذاشته بودی کنار و با لیوان شیر می خوردی و من فهمیدم که چقدر می تونی بزرگتر بشی...

چند ماه بعدشم که پوشک رو گذاشتی کنار و شروع کردی به دستشویی رفتن! دیگه خودت بلد بودی با هزار بدبختی لباس عوض کنی، بلد بودی موهاتو شونه کنی، یاد گرفته بودی مثلث و دایره های کج و معوج بکشی و هزار بار ذوق کنی، یاد گرفتی تا ١٠ بشماری و فهمیدی که زبانهایی دیگه ای غیر از فارسی هم هست که می شه یاد گرفت...

و الان، الان که چهار سالت شده یاد گرفتی دعا کنی، اون دستای کوچولو و نازت رو ببری بالا و واسه بابایی دعا کنی که زودتر خوب بشه، یاد گرفتی دوری منو بابا رو تحمل کنی تا بابا بره بیمارستان و زودتر خوب بشه... و حالا می تونم بگم که خانمی شده واسه خودت عزیز مامان.

و تو هنوز مونده تا خیلی چیزها رو یاد بگیری... به امید روزهای پربار و سرشار از موفقیت برای تو دختر نازنینم!

تولد مبارک نیوشا جان 

 

پی نوشت: بالاخره با هزار بدبختی و این در و اون در زدن یه کلیه پیدا کردیم و به توافق رسیدیم، دیروز آزمایش بافت خون دادند و خدا رو شکر بافت خونشون یکیه. حالا مونده مابقی آزمایشات که جوابش روز شنبه میاد. به امید خدا اگه جواب آزمایشات خوب باشه دکتر گفت بابا ابراهیم کاملا آماده است برای عمل. فقط محتاج دعای شما عزیزان هستم تو این شبهای مبارک لبخند از همتون ممنونم.