برای تو می نویسم دختر عزیزم، برای تو که از من دوری و الان بیشتر قدر روزهای با تو بودن رو می دونم.

هر جا می شینم یاد حرفای قشنگت می افتم، یاد اون چشمها نازت، یاد لپای توپولی و دستهای کوچولوت! یاد صبح هایی که قبل از بیدار شدن یکی دو ساعتی میومدی بغلم می خوابیدی، یاد شبایی که قصه های جدید می گفتم و اون قیافه ی خوشگل و چشمها و لبهای غنچه و نیمه بازت می افتم!

یاد روزهایی که تو استخرت بازی می کنی و با هزار دوز و کلک از استخر جدات می کنم و با حسرت به آب نگاه می کنی. یاد روزهایی که ناشیانه شال و روسری سرت می کنی و می شی مامان من و لوسم می کنی! یاد خاله بازی هات و اون حرفای قلمبه سلمبه ای که از منو بقیه یاد گرفتی! یاد روزایی می افتم که منتظر کادوی فرشته ی مهربون هر 5 دقیقه زیر بالشتت رو نگاه می کنی و عصبی می شی که چرا تو رو یادش رفته! یاد روزایی که با بابایی منو اذیت می کنین و ریز ریز می خندین و حرص منو در میارین...

تولد چهار سالگیت داره می رسه و من پیشت نیستم. تولدی که یه ساله منتظرشی تا شمع هاشو فوت کنی. تولدی که هزار برنامه چیده بودیم براش و هر دفعه از تولد دوستات برمی گشتی به این برنامه ها اضافه می شد!

دلم تنگ شده واسه اون نگاه های شیطونت، واسه اون نگاه های معصومت. دلم تنگ شده واسه جیغ زدنات، فرار کردنات موقع شونه کردن موهات، چونه زدنات سر خوردن چیپس و پفک و لواشک. دلم تنگ شده واسه بغل کردنت و بوسیدنت، دلم اندازه ی یه دنیا تنگه برات.

می خوام بدونی که عزیزتر از اونی هستی که فکر می کنی. می خوام بدونی عشق منی و امید زندگی مامان و بابا.