سلام

نیوشا تازگی ها علاقه ی زیادی به وبلاگ محمد ابراهیم عزیز (بزرگ بشی یادت می ره) نشون می ده. هر موقع می شینم پای اینترنت و کامپیوتر می گه مامان عکسای محمد ابراهیم رو برام باز کن! یا یه وقتایی می گه چرا اسم بابام محمد ابراهیم نیست؟ (آخه اسم باباش ابراهیم) خلاصه اینکه عاشق محمد ابراهیم جیگر شده چشمک

این چند هفته همش عروسی بودیم و دختر منم که عاشق عروسه! مصمم تر شده که عروس بشه و با باباش عروسی کنه! همش می گه برام یه لباس عروس جدید و خوشگتر بخر! تازه اون وسایل آرایشی قدیمیاشم دیگه قبول نداره و سری جدید می خواد! اسم همه رو هم یاد گرفته!!! امان از دست این بچه ها...

به این نتیجه رسیده که وقتی بزرگ و خانوم شد و ازدواج کرد منو باباش پیر می شیم!

یه اتو براش خریدم که باتری می خوره و سر و صداش خیلی زیاده و اگه می دونستم هیچ وقت نمی خریدمش! مدام باهاش لباس اتو می کنه... به هم زدن کمد لباس خودش کم بود که تازگی ها کمد لباس منم به هم می ریزه و لباسای منم اتو می کنه خنثی

من عاشق این عکس نیوشام بغل 

اینم سپهر کوچیکترین پسرخاله ی نیوشا که منو نیوشا عاشقشیم.