سلام

مامان جون (مامان من) اومده و سر من و نیوشا حسابی گرمه. مامان جون کلی سوغاتی (لباس و اسباب بازی و کفش و ... ) آورده که از همشون تلفنشو بیشتر دوست داره. از روزی هم که مامان جون اومده تقریبا هر روز دخترخاله و پسرخاله هاش اینجا هستند و آخر شب منه بیچاره می مونم با نیوشا و یه اتاق پر از اسباب بازی ریخته و پاشیده!! دیروز رفتم و کلی از اسباب بازی هاشو گذاشتم تو انبار و چند تا شو که بیشتر باهاشون بازی می کنه رو گذاشتم باشه تا فقط با اونا بازی کنه تا من بیچاره آخر شبها بیچاره تر نشم!!!

بابا ابراهیم هم حالش بهتر شده، (البته اونجوری که خودش می گه!) برای پیوند کلیه هم داریم پرس و جو می کنیم، بعضیا می گن اصفهان بهتره، بعضیا می گن شیراز بهتره، بعضیا می گن مشهد و یزد بهتره، حالا ما همه جا رو داریم پرس و جو می کنیم تا ببینیم چه خبره! ولی تا می تونیم دعا می کنیم که کار به اونجا نکشه و کلیه خودش برگرده. چون کلیه اش کامل از کار نیفتاده و دکتر گفت که احتمال اینکه کلیه ی خودش به کار بیفته خیلی بیشتره.

منم ای بد نیستم، تو همه ی این مشکلات و درگیری ها و مهمون داری ها دوشنبه چهارشنبه ها می رم مدرسه!!! هیچ کار به خصوصی هم ندارم فقط منتظر نتیجه ی نمره های نهایی سومی ها هستیم و استرس بچه ها به منم منتقل شده!! تو مدرسه از فرصت استفاده می کنم و کتاب می خونم.

کنکور بچه ها هم نزدیکه و بعد از کنکور قراره یه جشن فارغ التحصیلی دبش (به قول خودشون) برگزار کنیم، و از اونجایی که مربی پرورشی شون رفتن تعصیلات تابستان و یکی دیگه ار پرسنل هم حامله هستند، همه ی کارا افتاده گردن من بی نوا!!!