سلام

دلم گرفته و ناراحتم، من و نیوشا روزای سختی رو داریم پشت سر می گذرونیم! بابای نیوشا رو دیالیز کردند و حالش هم بد نیست، البته اونجوری که دکترش می گه! و می گه که فقط واسه یه مدت کوتاهه تا کلیه هاش به حالت اول برگرده. چون دفعه ی اولش بود شلنگ ها رو روی گردنش وصل کردند و اذیتش می کنند. روحیه اش هم که فوق العاده خرابه ناراحت

نیوشا تا دیروز هر جا می رفت با یه حالت خیلی معمولی به همه می گفت بابای من مریض شده و تو بیمارستان بستریه، انگار که معنی بستری رو ندونه چیه! اما امروز که روز ملاقات بود نیوشا اصرار کرد که ببرمش تا باباشو ببینه! من و خاله اش هر کاری کردیم نتونستیم قانع اش کنیم، می ترسیدم تو روحیه اش اثر بذاره! (و گذاشت آخه تا حالا بیمارستان نرفته) صبح با کلی ذوق و شوق با هم رفتیم گل فروشی و یه دسته گل خیلی قشنگ براش گرفتیم.

خلاصه اینکه وقتی باباشو تو لباس بیمارستان و اون شلنگ ها رو از گردنش آویزون دید یه لحظه و حشت کرد و با یه حالت عجیبی که انگار یه غریبه باشه سلام کرد و با فاصله ی زیاد روی صندلی آروم نشست! باباش هر چه صداش کرد نرفت و گفت که اگه بیام پیشت مریض می شم... و بعد آخرش به باباش گفت از لباسات می ترسم! لباسات کجاست؟ اون لوله ها چیه رو گردنت؟ خلاصه خیلی ناراحت و پشیمون شدم و باباش گفت حالا که اصرار کرده بود کاش اصلا نمی اومدین!!!! آخر سر هم هر کاری کردم که گل رو بده باباش، با ترس و لرز گل رو گذاشت رو میز و گفت بابا اینو واسه تو خریدیم!

 

بعد از ظهر که برگشتیم یه کلمه حرف نزد و همش تو فکر بود و هر چند دقیقه یک بار در مورد بیمارستان و باباش می پرسید... کاش نمی بردمش!

وای خدای من ...

تا می تونین دعا کنین! همه ی غم دنیا ریخته تو دلم و نمی تونم بیشتر بگم....