ما یه مسافرت دو روزه بودیم. بر خلاف قولی که داده بودم نتونستم نیوشا رو ببرم شهر بازی و فقط رفتیم یه پارک معمولی و گولش زدیم و خدا رو شکر خیلی خوب گول زده شد! اینقدر کارامون زیاد بود که وقت نشد بریم کتاب فروشی و براش کتاب بخریم! حالا شهربازی و کتاب می مونه واسه دفعه ی بعد! کتاباش  دیگه براش تکراری شده و همش به من می گه از کتابات به من بده من بخونم، قول می دم خرابشون نکنم!دروغگو

اینم خریدای نیوشا خانم:

 

 

امروز مثلا نیوشا مهمون بود و پیش من نشسته بود (طبق معمول خاله بازی) وقتی می خواست خداحافظی کنه گفت: خوب بالاخره من دیگه باید برم !!!! بچم بالاخره رو هم نمی دونه کجا باید به کار ببره!

جایی که ما رفتیم مثلا مسافرت (نمی شه آخه بهش گفت مسافرت) خاله ی نیوشا دانشگاه اونجا درس می خونه، رفتیم دانشگاه دنبال خاله سارا! بهم می گه من پشیمون شدم، مدرسه نمی خوام ثبت نام کنم منو دانشگاه ثبت نام کن!!!!!

اینم بیابان گردی:

 

 

با خاله اش تو تاکسی نشسته بودیم، پشت بین ما نشسته بود و به آقاهه آدرس می داد، نیوشا: آقا اینور نرو گفتم سمت راست برو، حالا مستقین (مستقیم) برو، دانشگاه می دونین کجاست آقا؟ آقاهه: خانم به حرف این بچه گوش کنم یا آدرس شما رو برم؟ خنده

نیوشا به:

ذغال می گه: غوذال

آزمایش می گه: آزمازش

انبه می گه: پنبه

پیچ گشتی میگه: پیچ لوشتی

آفتاب می گه: آتفاب

 و نیوشا خانم همچنان در حال عشق کردن با استخرش (خودش می گه شورشو در آوردم) از باباش شنیده! نیشخند