سلام

امروز یکی از خاله های خوف و نازم که من فقط 2 دفعه دیدمش و اسمش هم خاله لعبت جونه و دوشت جون مامانه به مامانم پیشنهاد کرد که بعضی از وقایع رو از زبون خودم بنویشه. من که خیلی خوشم اومد و مامانم هم کلی از این پیشنهاد استقبال کرد. پس از این به بعد بعضی از پست ها رو خودم می نویشم.

دیروژ عصر که از خواب پا شدم مامانی گفت بریم خونه ی یکی از دوستاش. کلی خوشمل کردم و تیپ زدم. عینک آفتابیم رو هم زدم. از اونجایی که دوشت دالم عینکی باشم هر چی به مامان می گم چشمام دلد می کنه واشم عینک بگیر و اون نمی گیره، هر موقع عینک آفتابیمو می ده اصلا از چشم درش نمی آرم. تو خونه هم هشتیم همش می افتم و همه جا تالیکه، واشه همین مامان همش ازم قایمش می کنه و به قول خودم اعشابمو به هم ریز می کنه نیشخند

دوشت مامانم یه پسل 1 ساله داله که من عاشق لپاشم و همش لپاشو می کشم و مامانی همش دعوام می کنه ناراحت می گم خوب این داداشیه و من دوست دالم پوپولو پوپولو کنم و لپاشو بکشم ولی نمی ذارن دیگه!!!

اینم عکس دیلوزمه!

تو کیفم هم ادکلنمو گذاشتم و لاکمو با رژیکمو (رژ لب) با دشمال کاغجی.

و

 

 

دیلوز تو TV یه خانومه به یه خانومه دیگه گفت: سفر خوب بود؟ خوش گذشت؟

من: مامانی سفر دوستشه؟

مامانی: نه عزیزم سفر یعنی وقتی کسی می ره یه جای دیگه یعنی مسافرت.

من: من می دونم مسافرت چیه ولی سفر کیه؟ دوست خانومه است؟

مامانی: نه عزیزم می گم که سفر آدم نیست وقتی کسی می ره یه جای دیگه می گن رفته سفر.

من: سوال آخه یعنی چی؟ آخرشم نفهمیدم یعنی چی و ولش کلدم!

تازه املوز به مامانی گفتم مامانی من بلدم بگم فـــــــــوتبال آخه وختی کوشولو بودم می گفتم فـــــوتــــــال!

امروزم با مامانی و بابایی رفتم بیلون و کلی گشتم و خوش گذژست.

 بابایی هم که انگال نه انگال! استلخ منو اصلا باد نمی کنه که من بلم توش آب بازی کنم. املوز هم از بس سلوصدا کلدم مامانی اعصابش به هم ریز شد و منو انداخت تو وان و گفت بیا اینم استلخ! نمی دونه که من بزلگ شدم و می دونم این وانه و استلخ یه چیز دیگه است!

ماچیه عالمه ملشی خاله لعبت جونم دوستت دارم ماچ