*دراز کشیده بود و داشت سقفو نگاه می کرد. یهو برگشت به من گفت مامان برای چی من بزرگ نمی شم؟

من:چقدر بزرگ عزیزم؟

نیوشا: مثلا اندازه ی تو!

من: مامان خیلی مونده تا اندازه ی من بشی! باید کلی غذا بخوری، مدرسه بری، در بخونی و چند سال بگذره تا بزرگ بشی.

نیوشا: خدا کنه زود بگذره و من بزرگ بشم! بعد به همه بگم ببینین من بزرگ شدمممممممم! می خوام اول از همه بیام مدرسه ی شما معلم بشم!!!

*صلوات رو کامل و درست می فرسته ولی آخرش می گه: سَجِل فلجَهُ!

*امروز رفته بود زیر پله ها و همه ی عروسکاشو جمع کرده بود و عروسی گرفته بود! گند زده بود به اتاقش و همه ی لباساشو به هم ریخته بود ولی از اونجایی که جمعه بود و منم مشغول کار تو خونه بودم چیزی نگفتم تا تو ذوقش نخوره!

*چند روز پیش هم می گه مامان من خیلی حساسم!

من با خنده: تو می دونی حساس یعنی چی؟

نیوشا: آره می دونم!

من: یعنی چی؟ برای من می گی؟

نیوشا:خوب نمی دونم یعنی چی ولی یه خانومه تو تلوزیون گفت من حساسم!!

 

*عمو پورنگ نگاه  می کرد که گفت: مامان منو می بری تو برنامه عمو پورنگ؟

من: نمی تونم عزیزم! عمو پورنگ تهرانه!

نیوشا:‌خوب ما هم می ریم تهران بعد می رم تو برنامه اش!

من: نمی تونیم الان بریم. بابا پول نداره واسمون بلیط بگیره!

نیوشا: پس هر موقع پولدار شد می ریم تهران!

چند روز بعدش نیوشا با کیف پولی بابا و یه عالمه پول!

من: نیوشا اینا چیه؟ از کجا آوردی؟

نیوشا: خوب از جیب بابا برداشتم دیگه! ببین بابا پول داره می تونیم بریم تهران تازه قلک منم پول داره!

اینم از ماجراهای نیوشا! تازگی ها هم همش می گه اینقدر از من عکس نگیر... حساس شده رو عکس گرفتن!