سلام

دیروز یعنی سه شنبه خیلی روز شلوغی بود، با وجود اینکه مدرسه خیلی سرم شلوغ بود ولی یه خورده زودتر از اونجا جیم زدم و رفتم مهدکودک نیوشا. اول رفتم و کادوی مربی خوبشو دادم و ازش تشکر کردم بعد یه کادو گرفته بودم واسه مادر مهدکودک که به ایشونم تقدیم کردم. بعد رفتم سراغ نیوشا که همیشه غر می زد و می گفت برای چی نمی یایی مهد من؟ مامانای بچه ها همیشه میان مهدکودک پیششون!!!! کلی با نیوشا و دوستاش بازی کردم و حرف زدم! با یکی دو نفرم قهر بود که رفتم و مشکلاتشونو حل کردم و دوباره با هم دوست شدن!متفکر همونطوری که گفتم با دختر بچه ها مشکل داره و همیشه قهر می کنه! برعکس رابطه اش با پسرا خیلی خوبه! می دونم این اصلا خوب نیست ولی من اصلا نمی دونم چیکار کنم. آخه همه ی بچه های فامیل دورو برمون هم پسر هستن! پسرخاله و پسرعمه و پسرعمو! دختر هم داره ولی اونا از خودش خیلی بزرگتر یا کوچیکترن.

خلاصه نیوشا رو پارک مهدکودک هم بردم با دوستش یزدان(پسر یکی از دوستای خودم) کلی با هم کیف کردن و خندیدن و بازی کردن. بعد با هم برگشتیم خونه . بعد از حموم گرم و باحال تا بعد از ظهر حسابی خوابید.

اینم نیوشا و یزدان دوستای جون جونی (که اصلا دعوا نمی کنن)دروغگو

اینم نیوشا روی تاب که آخر به زور دل کند!

 

مدرسه ای که من توش کار می کنم مدرسه ی غیرانتفاعی هست و دبستان هم داره ولی من تو دبیرستانش کار می کنم!(پسرانه دخترانه است) حالا دیروز جشن الفبا کلاس اولی ها و جشن فارغ التحصیلی کلاس پنجمی ها بود و می خواستن همونجا هم از معلمهای ابتدایی و دبیرستانی تقدیر کنن. خلاصه اینکه دعوتمون کردن. بعد از ظهرش نیوشا رو حاضر کردم و با هم رفتیم جشن. اونجا که رسیدیم اینقدر شاد و شنگول بود جشنشون که نیوشا قر پیچید تو کمرش و از اول تا آخرش ایستاده فقط تکون می خورد.(تقریبا می رقصید) کلی بهش خوش گذشت مخصوصا که بچه های اولی نمایش شنگول و منگول رو اجرا کردن (اینقدر بامزه بود که حد نداره) وقتی با لباس و کلاه فارغ التحصیلیشون اومدن و کیک رو بریدن نیوشا کلی ذوق کرد و آرزو کرد زودتر بزرگ بشه و مدرسه بره! منم از فرصت استفاده کردم ازش قول گرفتم شیر بخورهنیشخند

نیوشا هم واسه خودش یه اسم جدید انتخاب کرده و همش می گه به من بگین شکر پنیر!!!!