خدا رو صد هزار مرتبه شکر نیوشا حالش خوب شده (ممنون از دعای همه ی دوستان) دیروز حالش خوب بود ولی محض احتیاط نفرستادمش مهد کودک. صبح تا ساعت 9 پیش باباییش بوده و بعد رفته بود خونه ی خاله اش اینا. ظهر که اونجا رفتم دنبالش اینقدر مشغول بازی بود که اصلا متوجه من نشد. و بعدش کلی خواهش که بذار من یه خورده دیگه بازی کنم! از اونجایی که باباییش رفته بود بیرون شهر اونجا موندم. انگار این یه هفته قرنطینه بودن و بازی نکردن عقده شده بود تو دلش!  امروز هم بعد از دقیقا یه هفته رفت مهد کودک و با کادوی فرشته ی مهربون کلی غافلگیر شد.

 

اینم کادوش:

 

دیروز نشسته بودیم که یهو پرید بغلم و گفت مامانی واسم جوش می گیری؟

من: جوش چیه؟سوال

نیوشا: جوش دیگه بابا جوووووووش!

من: نمی فهمم می شه یه خورده توضیح بدی عزیزم؟

نیوشا: وقتی می ری حموم مگه نمی گی می خوام برم جوش بگیرم؟

من: الهی قربونه عروسکم بررررررررررررررررم !ماچقلب

از دیروز که حال نیوشا خوب شده من سرما خوردم! نیوشا امروز با باباش واسم سوپ درست کرد قلب  هی میاد پتومو درست می کنه یا یادم می ندازه قرصمو بخورم! الهی من فدات بشم که اینقدر مهربونی عسلم.

اها! هفته ی پیش داشت کلی رو من بپر بپر می کرد، واسه اینکه از دستش راحت بشم بهش گفتم مامان نکن نی نی ات اذیت می شه هااااااااا. حالا امروز رفته به مربی اش گفته شما خبر دارین مامانم نی نی داره؟ حالا موندم چجوری جمع اش کنم! فکر کنم تا هفته ی دیگه همه جا شایع بشه که من نی نی دارم!متفکر