عزیزم، دخترم، خیلی ناراحت و دلگیرم از اینکه مریض هستی. چقدر خونه سوت و کور شده. چند روزه آهنگ نذاشتی برقصی، چند روزه صندلی رو نبردی سمت سینک که با اون دستای کوچولوت ظرفارو بشوری و یکی یکی بذاری رو کابینت که آبش بره، چند روزه نرفتی تو باغچه خاک بازی کنی و دنبال پروانه ها بدوی و سبزی ها رو بکَنی و بگی واسه بابا سبزی می چینم! چند روزه با من خاله بازی نکردی و با قابلمه های کوچولوت واسه بابایی غذا نپختی... چند روزه نرفتی مهد کودک که بعدش بیایی و با ذوق و شوق از عرفان و دانیال و بهاره صحبت کنی. چند روزه همش مریضی و خوابیدی. دلم می سوزه، دلم می سوزه از اینکه نمی تونی دماغتو بالا بکشی... دلم می سوزه از اینکه از اون چشمای نازت همش آب میاد، از اینکه به زور داروتو قورت می دی که زودتر خوب بشی از اینکه همش یادم می ندازی داروتو یادم نره از اینکه آب دهنتو به زور قورت می دی! قربونت بره مامان... چقدر ناز و معصوم خوابیدی ... اونقدر اصلا دلم نمی خواد از کنارت پاشم... خدا کنه دیگه هیچ وقت مریض نشی، به مامانی هم گفتم واست دعا کنه که زودتر خوب بشی عسلم. دوستت دارم